تبلیغات
ASHEGHANE.ir  بهترین سایت سرگرمی
 

    منوی اصلی
    نقشه سایت

 ◊ شما در صفحه داستان هستید اینجا را کلیک کنید و به صفحه اول برگردید

    نظر سنجی


نظر شما در مورد بخش داستان وبسایت عاشقانه چیه؟
















 
 

 

تقاص معرفت(قسمت دوم) [داستانهای عاشقانه , ]

 

قسمت دوم

نگاه او هم چون بلوری بود كه كه محتویات درونش را به نمایش میگذارد و نگاه او هم ضمیرش را نشان میداد ، اما در چشمهایش غمی موج میزد ، غمی كه تا انتهای دل او را سوزانده بود ، بدون اینكه كسی بداند .
اما امیر ، او پسری خوش پوش و خوش تیپ بود كه زیاد با دختر ها میپرید و دوستان زیادی هم داشت و عقیده اش این بود كه باید آن قدر درمیان دختر ها باشی كه بتوانی در آینده براحتی همسر خود را انتخاب كنی. این بر خلاف نظریه آرمین بود كه اصلا" با دختری دوست نمیشد و در حضور او امیر هیچگاه نه به دختری متلك می پراند و نه مزاحم دختری میشد . شاید این تنها زمانی بود كه میشد او را بچه ای سربه زیر دانست . اما سامان ، او تا به حال با كسی دوست نشده بود و جرات امتحان كردنش را هم نداشت ، اصولا" آدم حساسی بود و اگر از كسی كه با او دوست میشد بی وفایی میدید خرد میشد . برای همین ترجیح میداد كه یكبار عاشق شود و دیگر به كسی دل نبندد .
از لحاظ مالی هم هر 3 مثل هم بودند و هنگام خرج كردن دنگی خرج میكردند در دنیای آنها همه چیز تقسیم میشد از شادی گرفته تا غم و غصه .
كمی سكوت در اتاق برقرار شد و امیر بر طبق اخلاقش شروع به سخن كرد : خانم ایشان سامان هستند و این آقایی كه كنار پنجره ایستادند آرمین و بنده هم امیر هستم . از اینكه آن روز توانستم خدمت كوچكی انجام دهم بسیار خوشحالم . دختر با نگاهی لبخند امیر را دید و متوجه شد كه باید خود را معرفی كند پس گفت : من هم الناز هستم  و مجددا" از شما تشكر میكنم . دختر نگاهی به ساعت انداخت و گفت : با اجازه شما من مرخص میشوم و البته باز به عیادت شما خواهم آمد . امیدوارم به زودی بهبودی حاصل كنید و در كنار دوستانتان به زندگی روزمره خود بازگردید ، باز هم از شما سپاسگزاری میكنم . امیر خود را جلو انداخت و گفت : ماشین هست در خدمت باشم . دختر تشكری كرد و گفت : باعث زحمت نمیشوم .... امیر صحبتش را قطع كرد و گفت : زحمتی نیست . بالاخره امیر با اصرار فراوان دختر را با خود برد .
آرمین گفت : خب این هم الناز خانم ، نظرت چیه سامان ؟ سامان نگاهت عوض شده !! لبخندی معنی دار به سامان زد . سامان با فخر وغرور فراوان گفت : چیكار كنیم دیگر ، همه دخترها ما را تحویل میگیرند . آرمین نگاهی به سامان كرد و گفت : گاهی این تحویل گرفتنشان به قیمت خوردن یك چاقو تمام میشود ، نه ؟ و خندید . سامان چیزی نگفت ، چون میدانست كه آرمین با او شوخی میكند ، پس از آن آرمین با سامان دستی داد و با او خداحافظی كرد . اما سامان هم چنان در فكر دختر و ملاقات آن روز بود .
چند روز گذشت و الناز هر روز سر ساعت 16 به عیادت سامان می آمد و هر روز 45 دقیقه میماند و پس آن میرفت . در این مدت كم اخلاق و رفتار الناز در سامان و خانواده سامان اثر خوبی داشت . این ملاقاتها ادامه داشت تا سامان از بیمارستان مرخص شد .
تا چند روز از الناز خبری نبود تا اینكه یك روز زنگ منزل سامان نواخته شد و الناز وارد شد . از دیدن الناز سامان بسیار خوشحال شد و با استقبالی گرم از او پذیرایی كرد . بله پس از این مدت كم سامان فكر میكرد آن كسی را كه سالها به دنبالش بوده را پیدا كرده است و میتواند با او خوشبخت شود . از رفتار هم این طور بر میامد كه او هم احساس مشابهی نسبت به سامان دارد . آن روز آرمین هم در این جمع حضور داشت اما خندیدن های الناز و سامان را چون فریادهای دردناك میشنید ، این فریادها او را آزار میداد ، او را به یاد خاطراتی می انداخت كه در لابه لای صفحات زندگی اش او آنها را به گرد و غبار فراموشی سپرده بود . زمانی كه او شكسته شد و برای اولین بار در عمرش آرزوی مرگ داشت . كسی نفهمید كه آرمین چگونه در مدت كوتاهی شكسته شد و از بین رفت . از آن زمان به بعد بود كه آرمین از پسر جوان بودن فاصله گرفت چون مردان با تجربه و پخته شد . او دیگر فردی گوشه گیر و آرام شده بود . در همان سال بود كه با سامان و امیر كه در یك دانشگاه بودند آشنا شد و این دوستی سرآغاز زندگی جدید او بود . آرمین با وجود دوستان جدیدش توانست شور و نشاط كمی را باز یابد اما هیچ گاه مانند قبل نشد .
یاد آوری این خاطرات سبب شد كه آرمین از خانواده سامان خداحافظی كند و به بیرون برود . از وقتی از در خارج شد تا زمانی كه به خود آمد 2 ساعت گذشته بود و روز كم كم به پایانش نزدیك میشد . ولی چشمان آرمین خیس از اشكهایی بود كه در این سالها تنها مونس چشمانش بودند  . 2 سال خود خوری و مقاومت در برابر رازی كه در قلبش مدفون بود .
زمانی كه آرمین 14 ساله بود در عروسی دختر خاله اش با دختری آَشنا شد كه همسن او بود و در او خصوصیاتی بود كه در نظر آرمین او را متمایز از دیگر دختران میكرد . پس از مدتی با توجه به ارتباطاتی كه آرمین ایجاد كرده بود او را بیشتر میدید و از دیدار او و رفتارش بیشتر احساس شعف میكرد . در میان تمامی آشنا و فامیل آرمین را پسری مودب و جذاب میدانستند و در تمامی آشنا و دوستان كسی نبود كه از این پسر مردم دار ، گله ای داشته باشد . در تمامی مهمانی ها و مجالس نسبت به دیگر پسران بیشتر برجسته مینمود و این هم به علت مردم داری و آداب اجتماعی بود كه در طول سالها آموخته بود . آرمین برای مریم هركاری را كه در توانش بود انجام میداد ، شاید هم كارهایی را برایش كرده بود كه از توانش خارج هم بوده است . تا اینكه به زمان كنكور نزدیك شدند ، در این مدت به علت كنكور كمی رابطه آنها به سردی گرایید ، اما پس از كنكور آرمین با مریم تماس گرفت و از او خواست كه ملاقاتش كند اما مریم گفت كه در این مدت به علت خستگی زیاد در نظر دارد كه مدتی را استراحت كند . این حرف برای آرمین گران آمد ولی از آن جایی كه احترام خاصی برای مریم قائل بود و او را بسیار دوست میداشت روی حرف او حرفی نزد . چند روز بعد آرمین طبق قراری كه با دوستان دبیرستانش گذاشته بود به پارك ساعی رفت تا در جمع آنها چند ساعتی از خستگی كنكور در آید . اما قبل از دیدن دوستانش صحنه ای دید كه او را میخكوب كرد . او مریم را دید كه با یكی از پسران بدنام پارك براحتی صحبت میكند و دست در دست هم قدم میزنند . در تمامی این چند سالی كه با دوستانش زیاد پارك می آمد این پسر را كه سیاوش نام داشت دیده بود و كلا" بچه ای شر بود كه از لحاظ اخلاقی هم پسر جالبی نبود . آرمین تحمل و كنترلش را از دست داده بود و باید به مریم می گفت : كه این چه كاریست كه با من كردی ؟ باید این راببینم یا آن وعده های زیبایت ؟ تو كه همیشه به من میگفتی من تنها تو را دوست دارم و كلی قول زیبا ... تصمیم خودش را گرفت و بسمت مریم رفت ، شعله ای در درونش زبانه كشیده بود كه از این جهنم باید مریم هم بارقه ای را نصیب میشد . دوست داشت آن چنان محكم میزد توی صورت مریم تا اینكه تمام حرفهای زیبایش را فراموش كند تا اینكه دیگر حتی صدایش را به یاد نیارد .
تنها در چند قدمی آنها رسیده بود كه متوقف شد ، در این حین مریم او را دید و از چشمانش كه حالا تنها دو كاسه آتش بود به نیتش پی برد ، كمی خود را به سیاوش نزدیك تر كرد تا در صورت حمله آرمین به پشت او پناه ببرد . سیاوش هم از نظر جثه و هیكل از آرمین بزرگتر بود ، همین مریم را مطمئن تر میكرد . اما آرمین وقتی نگاهش با نگاه مریم تلاقی پیدا كرد تنها سرش را به نشانه تاسف تكانی داد و رفت . او به پاس این 4 سال حتی سعی نكرد انتقام دل شكستگی اش را از مریم بگیرد . گرچه همیشه از این نظر پشیمان بود اما خب این فكری بود كه در یك لحظه گرفته بود . پس از آن ماجرا آرمین به كل بهم ریخت . او از پی متزلزل شد . با كسی حرف نمیزد و در گوشه ای خیره به چیزی میماند . دوستانش كم كم از او فاصله گرفتند زیرا تحمل چنین آدمی برای هر كسی سخت است . عاقبت آرمین در رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد تهران قبول شد و با تمام مخالفتی كه خود برای رفتن به آنجا داشت اما با اصرار پدر و مادرش ثبت نام كرد . دراین مدت آرمین در دنیایی میان واقعیت و توهم زندگی میكرد . این در حالی بود در این مدت مریم حتی از او معذرت خواهی هم نكرده بود . آرمین همیشه فكر میكرد كه شاید مریم به خودش حق میدهد كه این رابطه را یك طرفه قطع كرده است یا شاید الان هم از دیدن آرمین خجالت میكشد ، اما خود میدانست كه اشتباه میكند و تنها با این افكار خودش را سست تر میكند و گناه ها را از دوش مریم بر دوش خود میگذارد .
روزها میگذشت و رابطه سامان و الناز گرمتر میشد و سامان همیشه به دو دوست خویش میگفت : بالاخره آن كسی را كه میخواستم پیدا كردم . من كه گفته بودم كه هیچ وقت تنها نمیمانم ، راستش آن حادثه برای من زیاد هم بد نشد . در مدت این دو ماه كه از آشنایی سامان و الناز میگذشت ، سامان شاداب تر شده بود و البته ملاقاتهایش با آرمین و امیر هم كمتر شده بود و اگر هم می آمد با الناز می آمد .
امیر با حضور الناز مشكلی نداشت ، اما آرمین از همان اول دوستی با بچه ها صحبت كرده بود كه در جمع آنها دختری در میان نباشد . امیر هم این روش را میپسندید و به قول خودش از صبح تا شب با دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما این اواخر سامان اصلا" رعایت نمیكرد و به همین علت مدت توقف آرمین در ملاقاتهای دوستانه اش با سامان و امیر كمتر شده بود . نه  اینكه آرمین آدمی حسود باشد كه اصلا" اینگونه نبود ، در حالی كه در دانشگاه دخترانی بودند كه بیشتر تمایل داشتند با آرمین باشند تا امیر و سامان و البته در آخر همیشه به طرف امیر میرفتند . یعنی اصلا" برای آرمین مهم نبود كه در كنارش دختری باشد یا نه . در این میان كار و كاسبی امیر سكه بود ، چون همه كلاسها را دو دره میكرد و به نام آرمین از دخترها جزوه میگرفت و یا حتی بعضی از كارهایش را به آنها میداد . این كار زیاد ادامه پیدا نكرد زیرا پس از مدتی كه آرمین فهمید با یك صحبت دوستانه به امیر حالی كرد كه اگر می خواهد این دوستی ادامه پیدا كند بهتر است دست از این كارهایش بردارد . خوشبختانه امیر با اینكه كارهایی میكرد كه در مذاق آرمین خوش نمی آمد اما در دوستی هم جوان مرد بود و هم اینكه مراعات حال دوستانش را میكرد . در هر دعوا و مشاجره ای میتوانستند روی او حساب كنند ، حتی حاضر بود با استاد گلاویز شود  آن هم برای دوستانش . در دانشگاه به این 3 نفر 3 تفنگدار میگفتند و به حق هم این 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار یكدیگر و برای یكدیگر بودند .

 

نوشته شده توسط امیر در  دوشنبه 28 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 30 فروردین 1385  و ساعت 06:04 ق.ظ

(نظر

 


 

تقاص معرفت(قسمت اول) [داستانهای عاشقانه , ]

 

 
قسمت اول
 
آقا مستقیم .... تاكسی با ترمزی كه از هر راننده تاكسی و مسافركشی در تهران انتظار میرود ایستاد ... آقایون كجا تشریف میبرید ؟؟؟
یكی از 3 پسر جوان جواب داد تا میدان ونك مزاحم شما میشویم . راننده از طرز برخورد پسرها خوشش آمده بود . پس گفت : بفرمایید بالا . دربست میخواهید ؟ ... پسرها نگاهی بهم كردند و گفتند : نه ، اگر خواستید مسافر هم سوار كنید . پسر ها سوار شدند و از زمانی كه بدنهایشان بر روی صندلی آرام گرفت ، سر به سر هم گذاشتند و شوخی كردند . راننده از این نشاط جوانها مشعوف بود و بر عكس همیشه با احتیاط رانندگی میكرد تا این شادی تا مدتی در تاكسیش حكمفرما باشد . به یاد روزهایی افتاد كه با دوستانش به سینما میرفت و به قول خودش زندگی میكرد .
قصد نداشت مسافری را سوار كند ، اما ناگهان دختری وسط خیابان آمد و جلوی تاكسی پرید . از این حركت ناگهانی راننده جا خورد و بشدت پایش را روی پدال ترمز فشار داد . پسر ها مدتی شوخی و خنده را رها كردند اما وقتی متوجه شدند كه اتفاقی نیفتاده است باز هم سر به سر هم گذاشتند .
دختر داد زد : مستقیم و بدون اینكه از راننده اجازه بگیرد جلو كنار راننده نشست و گفت : آقا لطفا" سریعتر . راننده چیزی به دختر نگفت ، اما نگاه تندی به او كرد و سرش را به نشانه عصبانیت تكان داد . دختر نگاه تند راننده را دید و اما عكس العملی نشان نداد . از سوار شدن دختر مدت زیادی نگذشته بود كه ناگهان پرایدی جلوی تاكسی ترمز كرد و راه آن را بست . روز جمعه و این همه اتفاق !!! 4 پسر از پراید پیاده شدند و بزور در جلوی تاكسی را باز كردند  و دختر را كشان كشان خارج كردند . راننده از ترس و كهولت سن هیچ اقدامی نمی كرد .  این 3 پسری كه عقب تاكسی نشسته بودند پیاده شدند و سعی كردند كه دختر را نجات دهند . درگیری بین این چند پسر اوج گرفت و مردم كم كم سعی كردند كه آن ها را از هم جدا كنند كه ناگهان یكی از پسرهای مهاجم قمه ای را از پراید خارج كرد ، مردم با دیدن این صحنه دور شدند ، اما آن 3 پسر باز هم در میدان مبارزه ماندند . هنوز این 3 پسر از دختر محافظت میكردند كه ناگهان صدای ضجه ای همه را در یك لحظه خشك كرد . یكی از آن 3 پسر كه برای كمك به دختر آمده بود نقش بر زمین شد و چشمه ای خون از كنارش جاری شد . دو دوست این پسر با سنگ و هر چیزی كه كنار خیابان بود به سوی مهاجمان حمله كردند ، اما باز هم مغلوب بودند تا اینكه صدای آژیر پلیس مهاجمان را از ترس دستگیر شدن فراری داد . در این میان تنها این 3 پسر مانده بودند ، یكی از پسر ها با كراواتش سعی میكرد از خونریزی دوستش جلوگیری كند ، اما همچنان خونریزی ادامه داشت . پلیس سر رسیده بود اما مهاجمان فرار كرده بودند . پسر مجروح را با همان تاكسی كه تا چندی قبل به خوشی سوارش بودند به بیمارستان انتقال دادند . نگرانی در چشمان همراه پسر زخمی موج میزد ، پسرك را پس از انتقال به بیمارستان به اتاق عمل بردند . راننده كرایه اش را گرفته بود اما همچنان بر بخت بد خود لعنت می فرستاد .
 
دكتر از اتاق عمل بیرون آمد و به چشمهای همراه جوان زخمی نگاهی كرد و گفت : دوست شما مقاوت خوبی دارد . خدا را شكر ، خطر از سرش گذشته است و اگر امشب هم اتفاق خاصی نیفتد ، دیگر می توانم بگویم كه مسئله خاصی پیش نمی آید .
در آن طرف افسر پلیس مدام از یكی از آن 3 پسر بهمراه دختر سوال میكرد : شما چه رابطه ای با هم دارید ؟ این ها چه كسانی بودند كه به شما حمله كردند ؟ چرا دعوا كردید ؟  پسر عصبانی شده بود . آخر از صبح تا حالا تنها یك پاسخ برای سوالهای افسر پلیس داشت . الان ساعت حدود 2 بعدازظهر بود اما پلیس هیچ اقدامی نكرده بود بجز سوالهای متمادی ، حتی موبایل پسر را گرفته بودند .
بالاخره ستوانی به جای گروهبانی كه از پسر سوال میكرد آمد و او هم چون همكارش سوالهایش را آغاز كرد . اسمت چیه پسر ؟ .... آرمین   .  ستوان بخدا از صبح تا حالا صد دفعه این را گفتم . ما صبح سوار تاكسی شدیم و آن خانم كه حتما" در جریان هستید سوار شدند . بعد از آن هم یك ماشین آمد كه میخواست خانم را بزور با خودش ببرد كه ما درگیر شدیم . از دوستم سامان هم تا الان خبری ندارم . ناگهان مثل اینكه چیزی را به یاد آورده باشد با اضطرابفراوان پرسید : ستوان حال سامان خوبه ؟ ترا به خدا به من بگویید ... چند قطره اشك دیگر مجالی برای سخن گفتن به او نداد . ستوان نگاهی به پسر كرد . گفت : دوست شما عمل شده است و حال او رضایتبخش اعلام شده است . ما از آن خانم هم بازپرسی كردیم و هم چنین از مردمی كه در صحنه درگیری بودند ، مثل اینكه شما راست می گویید . شما ها واقعا" پسران با جراتی هستید ، من از اینكه در این مدت شما را اینجا نگاه داشتیم معذرت خواهی میكنم ، اما یكسری فرمالیته ها را باید اجرا كنیم . خنده ای به آرمین كرد و گفت : دفعه بعد كه خواستید پلیس را خبر كنید كراواتتان را در بیارید و چشمكی به آرمین زد و از اتاق خارج شد .
بیرون از اتاق همان دختر نشسته بود و گونه هایش مملو از اشكهایش بود . آرمین از ستوان تشكر كرد و آدرس بیمارستان سامان را گرفت و بی تفاوت به گریه دختر و عصبانی از قدرنشناسی او از اتاق خارج شد .
سریع یك ماشین را دربست كرایه كرد و به سوی بیمارستان روانه شد . بیمارستان شلوغ بود ، تازه وقت ملاقات آغاز شده بود . در بین جمعیت آرمین ، پدر و مادر و خواهر سامان را شناخت ، جلو رفت و سلامی كرد . پدر سامان برگشت و با ناراحتی پرسید : حال سامان چطوره ؟ آرمین جواب داد : من تازه آمدم و تا الان كلانتری آمدم . من هم دنبال سامان میگردم . از پذیرش شماره اتاق سامان را گرفت . سامان روی تخت خوابیده بود ، صورتش بیرنگ و زیر چشمانش گود بود . امیر هم كنار تخت نشسته بود .
امیر تا آرمین و پدر و مادر سامان را دید از جا بلند شد ، آرمین را محكم بغل كرد . آرمین كجا بودی ؟ خیلی وقته كه ... و دیگر از شدت اندوه ادامه نداد . در همین هنگام پدر و مادر سامان بالای سر او بودند ، مادرش بی تابی میكرد و مدام اشك میریخت اما پدرش سرش را پایین انداخته بود و نیم نگاهی به امیر و آرمین میكرد .
سپس به طرف آنها آمد و چگونگی قضیه را جویا شد . آرمین و امیر به تفصیل ماجرا را شرح دادند ، آثار غرور و شعف باطنی در چهره پدر سامان نمودار شد . بله ، پسر او برای حفظ آبروی یك نفر زخمی شده بود و در این بین دوستانش نیز او را یاری كرده بودند ، پدر ، امیر و آرمین را چون پسرش در آغوشش گرفت . .............................
 
دو روز از آن حادثه گذشته بود و هنگام ملاقات دو دوست همچون  گذشته در كنار یكدیگر بودند ، با این تفاوت كه یكی مجروح و دو نفر دیگر برای عوض كردن طبع او آمده بودند . در این اتاق این 3 نفر با شوخیهای معمول خود آنچنان غوغایی را بر پا كرده بودند كه اگر پرستار تذكر نداده بود معلوم نبود آخر و عاقبتش چی میشد .... سامان با كمك دوستانش نیروی تازه یافته بود و روز به روز بر بهبودی اش افزوده میشد و دوستانش نیز از اینكه سامان بهتر میشود سرزنده تر میشدند .
ناگهان صدای ضربه بر در ، در اتاق طنین انداز شد . طبق معمول آرمین از جایش بلند شد تا از تازه وارد استقبال كند ، امیر گفت اگر این دفعه پرستاره باشه بدجوری حالش را میگیرم . ناگهان در باز شد و هر 3 نفر با دیدن قیافه تازه وارد جا خوردند . دختری با لباس یك دست آبی و دسته گلی زیبا وارد شد .
با سلامی حاكی از خجالت وارد شد و تا نزدیك تخت بیمار پیش آمد . آرمین زودتر از دو دوستش به حالت اول بازگشت و دسته گل را با تشكری صمیمانه از دختر گرفت .  قبل از اینكه بقیه شروع به صحبت كنند دختر صحبتش را آغاز كرد : از اینكه این قدر دیر به ملاقات شما آمدم بسیار متاسفم ولی قبول اینكه یك نفر به خاطر من روی تخت بیمارستان افتاده است و با دیدن من معلوم نیست چه حالی پیدا كند ، ملاقات كمی برایم سخت بود و جرات این كار را نداشتم . سامان سرفه ای كرد و گفت : من انتظار نداشتم كه به عیادتم بیایید . ولی از اینكه تشریف آوردید از بسیار متشكرم . خواهش میكنم بفرمایید بنشینید . دختر در كنار آرمین روی مبل نشست . آرمین برای اینكه دختر معذب نباشد از كنار او بلند شد و كنار پنجره رفت . احساس خوبی نداشت ، اما سعی میكرد این احساس را با نگاه به بیرون پنهان كند . هركس آرمین را میدید مجذوب او میشد ، زیرا نگاهش جذاب بود .
 
این داستان بازم ادامه داره منتظر قسمت بعدش هم باشید...

 

نوشته شده توسط امیر در  دوشنبه 28 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در چهارشنبه 30 فروردین 1385  و ساعت 06:04 ق.ظ

(نظر

 


 

خدا [داستانهای عمومی , ]

 

در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برایش كفش و یك دست لباس گرمكن خرید.
آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرك سرش را بالا آورد، نگاهی به او كرد و پرسید: «خانم! شما خدا هستید؟
زن جوان لبخندی زد و گفت: «نه پسرم. من فقط یكی از بندگان او هستم
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتی دارید

 

نوشته شده توسط صالح در  یکشنبه 27 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 

داستان کوتاه دعای پاک [داستانهای فلسفی , ]

 

لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
جان گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت : اینجاست ...
جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...
خواربار فروش باورش نمی شد ...
مشتری از سر رضایت خندید ...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...
کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :
" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

 

نوشته شده توسط صالح در  یکشنبه 27 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 

داستان کوتاه ( مرد روشنایی ) [داستانهای فلسفی , ]

 

در زمانهای گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند؛ بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد؛ حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچكس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود. كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."

 

نوشته شده توسط صالح در  یکشنبه 27 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


 

بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ [داستانهای فلسفی , ]

 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود
پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست

 

نوشته شده توسط صالح در  یکشنبه 27 فروردین 1385  و ساعت 12:04 ب.ظ

ویرایش شده در -  و ساعت -

(نظر

 


  صفحات قبلی...  
 1 2 3 4 5
 

    نویسندگان

 

صالح (13)
محمد (12)
وحید (1)
امیر (2)

آی دی ما در یاهو:

 

محمد

صالح

وحید

 
    آمار سایت

امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل مطالب :
كل نظرها :
كل بازدید ها :

    بایگانی

موضوعات

داستانهای عمومی (19)
داستانهای طنز (1)
داستانهای عاشقانه (4)
داستانهای فلسفی (4)
 

 آرشیو

فروردین 1385 (7)
شهریور 1384 (2)
مرداد 1384 (6)
تیر 1384 (3)
خرداد 1384 (4)
اردیبهشت 1384 (1)
فروردین 1384 (1)
اسفند 1383 (1)
بهمن 1383 (3)

    مطالب پیشین

  تقاص معرفت(قسمت دوم)

  تقاص معرفت(قسمت اول)

  خدا

  داستان کوتاه دعای پاک

  داستان کوتاه ( مرد روشنایی )

  بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟

  فرشته بیکار

  قرار

  گل شب بوی من مریم

  هری پاتر و شاهزاده دو رگه ۲

  روزی که من عاشق شدم

  جیگرتو بخورم

  زندگی جدیست

  خدا و آرایشگر

  ششمین کتاب از مجموعه های هری پاتر

 

    جستجو در سایت

جسنجو :

    لوگوی ما

 

Copyright 2005 www.Asheghane.IR All Rights Reserved.
تمامی حقوق این سایت متعلق به مدیر آن بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب آن تنها با ذکر منبع مجاز میباشد
هرگونه كپی برداری از تمام یا بخشی از طرح سایت به هر نحوی غیر مجاز میباشد



ایجاد صفحه : - ثانیه